![]() |
![]() |
|
|
منم نازنین سال 67 من یه دختر یک ساله ام شاید از آدمهای
کاغذی هیچی نمیدونستم دغدغه ی من اسباب بازی بود بزرگ
شدم سال 68 من دو سال دارم تازه فهمیدم که هیوا خواهر
بزرگترمه و دو تا داداش بزرگ تر هم دارم که اونا از هیوا هم
بزرگ ترن دغدغه م هنوز همون اسباب بازی هاست.سال 69
و 70 و71 باز من بچه ام هیچی نمیفهمم مثل تموم بچه ها
عاشق بازی ام عاشق عروسک ...سال 72 تازه رفتم کلاس
اول نشستن رو نیمکتهای چوبی و نگاهای مشتاق منم مثل تو
مثل تموم بچه ها کلاس اول رو با الف شروع کردم وقتی آخر
سال بابا آب داد و آن مرد با اسب آمد...بچه بودم عاشق
شیطنت همش با هیوا سر هر چیز دعوا میکردیم و من دست
میبردم واسه کشیدن موهای هیوا تو اوج خواستن بازم خواستم
و نتونستم ...سال 73 من کلاس دوم ابتدایی بودم که خدا یه
داداش کوچولوی خوشگل بهمون داد علیرضا همون سالی که
کبری تصمیم گرفت و من تازه با شمعدونی های حیات
مادربزرگ آشتی کردم همون سالی که چوپان دروغگو مثل تو
بزرگترین دروغ سال رو به گوسفندای گله گفت تو اونروزا چند
سالت بود مثل من که بچه نبودی بزرگ شدیم بی هم!!!اونروزا
خیلی زود تو تقویم جا خوش کردن بچه بودم ...سال 74 من
سال سوم ابتدای ام علیرضا یک ساله شد و من هنوز تو قاب
نمناک چشمای مادرجونم یه دختر بچه لجباز و یه دنده ام یکی
که تو این سن همش باید حرف خودش باشه کاش الان با این
حال و هوا بچه بودم راستی تو کجای زندگیت هستی؟چند
سالته؟بی شک این دوره ها واسه تو رنگ و لعاب جالب تری
داشته نه؟سال 75 وقتی باران با ترانه می بارید یادته دستام یخ
کرده بود هوا داشت تاریک میشد با من بودی بر خلاف تموم
این روزای بیست و یک سالگی که لبریز از خم شدنم !!!!هیوا
با تفاوت سنی سه سال بزرگ تر از من بود مدرسه ی ابتدایی
هر دومون یکی بود و لاجرم من زیر دست همون معلم هایی
بزرگ میشدم که هیوا قبل از من بزرگ شده بود سال 76 من
کلاس پنجم ابتدایی ام وقتی یادم نیست پتروس واسه چی
فداکاری کرد و پرستو ها کی کوچیدند از شهر چشمام؟از کی
میپرسم از تو!!!تو که حتی یادت نیست ....(داداش بزرگم
همیشه میگه نازنین وقتی عصبانی هستی هیچ کار نکن)سال
77 دوره ی ابتدایی رو واسه همیشه بوسیدم و کنار گذاشتم
الان اونقدر حالم بده که نمیدونم این کلمه ها واسه چی داره رو
صفحه نقش میبنده سال اول راهنمایی کوچه پس کوچه های
توی راه و بغض سال ...شروع جدول ضرب واسه پیدا کردن
مجهول چشمام تازه راه اومدی بزار وارد جریان شی پس پا به
پای کلمات بیا جلو...فکر کنم بیشتر آرزوهام رو دور روزای
تقویم میچرخید روزایی که دوست داشتم بزرگ شم بین چهار
چوب دلتنگی هام وایسم تا بوی اسفند بپیچه میون شونه های
محکم باد با کلمات بازی نکن بزار زیر انگشتات زجر کش
بشن مثل دلت(نازنین!خاک بر سرت)سال 78 من سال دوم
راهنمایی ام بهترین خاطره از اون دوران این بود که من تو
درس عربی نمره اول بودم وقتی می خواستم بهت بگم انا
احبک ولی تو کر تر از این حرفا بودی الان که مینویسم انگار
نیستم یا شاید دیگه میخوام هیچ وقت نباشم تو خیلی بزرگ تر
از این حرفایی میون خاطرات بچه گونه ی من تو فعلا نقشی
نداری شاهد هیچ کدوم از لجبازی ها اون دوره ی من
نیستی...حتی شاهد مرگ تدریجیم.سال 79 من هنوز بچه ام
مثل الان تازه راه خونه ی مادر جونو یاد گرفتم تازه یاد گرفتم
تنها از دلتنگی های عصرونه دل بکنم و تو حوضچه ی پر
ماهی به رقص خاتون قصه نگاه کنم یاد ندارم اون دوره واسه
قصه های لیلی مجنونی حتی فکر کرده باشم هنوزم لجبازم
میون بازی گرگم به هوا جیغ میکشم و واسه همیشه جدا
میشم ..گرگ گله این روزا دیگه نیست خدا کنه منو بخشیده
باشه!!سال 80 من تازه 15 سال دارم از کوچه پس کوچه
رسیدم به خیابونای شلوغ رسیدم به حس دوست داشتن نگاهایی
که هیچ وقت بهشون فکر نکردم و ساده از همه گذشتم حتی
از قصه ی دو کاج تو خیال خام جدول...تو انتخابات شورا
بیشترین رای مال من بود اونم به خاطر ایراد سخنرانی!چه
شیطنتها که من سر این کلاسا نکردم چه نمره انضباتا چه قد
بازی ها....سال 82 منم نازنین دیشب خواب باباتو دیدم
بهار...سال دوم دبیرستان رشته ی تجربی عاشق هیجان داستان
کوتاهام حرف نداشتن تا حالا رو نکردم متنفرم از درس
تاریخ ....بابابزرگ من مرد توی یکی از روزهای هفته روز
دوشنبه یادمه امتحان تاریخ داشتیم تا این جا بدونین که حس
خاصی نسبت به مادر جون و پدر جون مادریم داشتم هنوز
مونده کوچه پس کوچه های دلت بخوره به بیراه به خدا هنوز
مونده با بغض اطلسی ها اشکت خشک شه هنوز مونده حس
کنی شونه های محکم پشت سرت فقط یه توهمه...فکر کنی کل
دلقک بازی هات واسه فرار از دلتنگی های محض کودکانته
فکر کنی شمعدونی ها وقتی عاشق میشن گل میدن ولی لاله
های دلت هنوزهر روز عاشقن و هر روز گل میدن...بغضت
میشکنه و گریه میکنی واست مهم نیست قلبت تا کی پا میده که
تو نفس بکشی فقط دوست داری نباشی به خدا تو اون دوره
هیچ وقت انتظار یه همچین روزایی رو تو تقویم نمیکشیدم
چقدر بزرگ شدن سخته وقتی حتی خاطره ی دوره ی کودکیتو
با آبنبات چوبی هات راحت میخوری بدون این که شیرین
بودنش رو حس کنی.سال83 من بهترین روزا رو تو این سه
سال دبیرستان گذروندم نمیگم از حس کاغذی آدم رنگی های
تو راه نمیگم از عشقای یه طرفه و حس گناه من واسه
نشکستنشون وقتی خیلی مغرورم...نمیگم از عشق پاک دوستام
و از رزای سرخی که گوشه ی اتاق به تبرک یه نگاه پاک
محتاجه امشب همشون رو میریزم تو سطل زباله میشونمت به
عزای لحظه هام بشین تماشا کن همتون فقط تماشا کنین!!!سال
84 من تنهام تنهای تنها پیش دانشگاهی و خر خونی واسه
کنکور تو این سال طی یه تصادف دست و پام شکست از آبله
مرغون گرفتنم هیچی نمیگم از عشق مجنونی دو رو بری هام
وقتی تو باغ هیچ هرزه برگی بینشون و با نشون بازم نشونی
ازم نبود...کنکور دادم ولی باید همه راضی میشدن پس یه سال
دیگه باید میخوندم ....سال 85 منم و رفیق شفیق قصه هام
همونی که وقتی رفت نازنین حاضر شد واسه پر کردن جاش
هر کاری بکنه..هر روز میون دلتنگی اتاق من صدای خنده
هامون میپیچید صدای گریه های بی بهونه صدای خشم من
وقتی شاکی میشدم و اون آینه ی تمام نمای من فقط گوش میداد
هنوزم دیوارای اتاقم بوی لحظه هاشو میده وقتی من فقط بعد
از رفتنش یه بار واسه اولین بار حس کردم دیگه خیلی تنهام
(کجایی؟) یه هفته بعد از روز تولدم واسه همیشه تنهام گذاشت
درست مثل دیروز چقدر واسم سخت بود حس تملک نسبت به
اونی که خیلی دوسش داری وقتی رفت تازه حس کردم با تموم
وجود دوسش داشتم دل بستم به کسی که.....رفت و هیچ فکر
نکرد نازنین داغون میشه کسی نمیتونست جاشو واسم پر کنه
نه هیوا نه هیچ کس دیگه.امسال روز تولدم تونستم شاهد
حضورش باشم تونستم ببینمش و بهش بگم من با تموم
غروری که داشتم ساعت ها تو تنهایی اتاقم باهاش حرف زدم و
اون پا به پام گریه کرد...من از دلتگی هام گفتم از قلبم از
خنده ها و شیطنتهایی که دیگه تو زندگیم خیلی کم رنگ شده
(المیرا رو میگم) ...سال 86 من کنکور دادم و همون رشته
ای که تو ذهن نیمه هشیارم واسش طرح ریخته بودم قبول شدم
مهندسی کشاورزی....راستی، راستی، امسال بوته ی رز سیاه
تو حیات و خودم هرس کردم به جان خودم یه رزای خوشگلی
داده خیلی خوشگل...راستی (تو)کجای زندگیم قرار گرفتی چی
شد اومدی؟؟الان که مینویسم میدونم بعد از نوشتن تنها یه راه
واسم می مونه راهی که هیچ وقت نباید به خودت اجازه میدادی
منو واردش کنی حالا هم فقط وایسا تماشام کن ....حالا سال
87 من متولد هفتم اردیبهشتم تا سال پیش عاشق بهار بودم
حالا بیزارم از همه تون از همه چیز بیزارم اومدم معذرت
خواهی کنم (مخصوصا از یه نفر که الحق خیلی کمک کرد
نازنین شیطون دوباره به دنیا بیاد. دیدی نتونستی؟؟؟)دوم
اومدم از تموم پیام تبریکاتون واسه تولدم تشکر کنم.و سوم
این که بنا به درخواست یکی از بچه ها کل بیوگرافی مو
نوشتم شاید بهم حق ندین ولی از الان که دارم میرم دیگه هیچ
وقت بر نمیگردم blogfa هم وقتی کم کاری منو دید خودش
وبم رو حذف میکنه خم شدم شکستم ولی آه نکشیدم بشین
تماشا کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:45 توسط نازنین |
|
|
شب یک تکه ابر از آسمان برای تو میدزدم تا روزها نبودم را زار بزند و شبها مقابل دریچه ی چشمهای پاکت حصاری باشد آبی شب تکه ابرهایم را بی هوا برایت می آورم تو خوابیده ای ... تا صبح به تماشای خوابت مینشینم در رویاهای روزمره ات هیچ نشانی از من نیست در قرارهای روزمره ات دیگر هیچ قراری با من نمیبندی هیچ! شب دوباره برایت تکه ابر میدزدم و این بار پا به خوابهایت میگذارم. درون خوابهایت هم نیستم نا امید نمیشوم روز تکراری میشوم شب تکرار میکنم روز خسته ام از این که همیشه هستم و هیچ وقت نمی بینی ام خسته ام از این که نبودنت برایم عادتی شده مثل گناه..مثل رقص مرگ مثل بغضی کال.. خسته ام از این که می فهمانی ام خسته ام از این که عادت کرده ای به نداشتنم به نبودنم به بهانه های متفاوت خسته ام از بس برایت تکه تکه ابر دزدیدم تا ببارانمت و تو سنگدل.. خسته ام از بس نوشتمت و تو خواندی و مچاله ام کردی کوه هم توان ایستادن مقابل بیرحمی ات را ندارد این کدام بهانه هست که از تو فراری ام میدهد جز تو هیچ کس از نازنین قصه خبر هیچ ندارد بی تو راه به جایی نمیبرم خسته ام قلبم ...قلمم...بغضم...بیا بیا سر در اندیشه فردایم ...بنگر...نگاه کن!!!تنهایم... بغضم!!!چگونه بگوئم ندارمت!! چگونه بگویم ؟ شب تکه ابرهای دزدیده ام را برایم پس میفرستی من لجباز تر از دستهای تو ام بنواز تا به ضرب تلخ تر بنوازمت شیرین من!!! برگرد ببین من خواب های نیمه برهنه ام را چگونه برای تو پاره میکنم. برگرد ببین چگونه خواب انار و بوسه و گوش ماهی وسوسه ام میکند برگرد ابرهایی که برایت دزدیده ام را با هم برگردانیم به خدا آسمان محتاج تکه ابرهای
نداشته اش هست برگرد برگرد به رویای آبی دختر بهار نگاه کن آن روزها صورتی رنگ سال نبود آن روزها خاکستری رنگ پنج شنبه های من نبود آن روزها سه شنبه هایم را دخترک کولی ندزدیده بود و دوشنبه هایم هنوز سفید بود این روزها که تمامی ندارند داری از من ساده میگذری...صبر کن ساکت!!! برگرد باید ابرها را به آسمان بسپاریم من میخواستم با تو به آسمان برسم...برگرد !!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:22 توسط نازنین |
|
|
تکرار کن تکرار کن نام مرا تا شعر من رها شود از تنگنای قلم آوای تو مژده رسیدن است و لالائی بلند مژگانت ای سیاه چشم چشمانم را تا لذت رخوت یک خواب دلپذیر میبرد تا فصل بزرگ دیدن و ماندن از شرق حضور تو طلوع کند تکرار میکنم به هزار زبان نام تو را.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:35 توسط نازنین |
|
|
خالی ام چون باغ بودا خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش خلق بی جان شهر گورستان و ما در باغ پنهان یاس و تنهایی و من مانند لوط و دخترانش پاره پاره مغربم با من نه خورشیدی نه صبحی نیمی از آفاقم اما نیمه بی خاورانش سرزمین مرگم اینک برکه هایش دیدگانم وین دل طوفانی ام دریای خون بیکرانش پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده روسری های عزا از داغدیده مادرانش عیب از آنان نیست من دلمرده ام کز هیچ سویی در نمیگیرد مرا افسون شهر و دلبرانش جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر پیش رویش پشته ای از کشته همسنگرانش دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت راست چون پیغمبری رو به روی صورت ناباورانش ح.منزوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:18 توسط نازنین |
|
|
سکانس اول(برای تو مینویسم همیشه بهار من!) دارد از زمین و آسمان باران می بارد .این واژه بهار ناخود آگاه مرا به یاد چشم های خوش عطر تو می
اندازد تمام ثانیه ها طعم باران میگیرد و من... و من هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم در
لحظه ی زیبای سال تحویل ...!دارد سال تحویل میشود !روزگارت مبارک عزیزم!
سکانس دوم)
در فرهنگ واژگان باور من بهار یعنی در کنار تو بودن تا همیشه دنیا (حتی اگر تو در سرمای زمستان هم
کنارم باشی آن لحظه بهاری ترین لحظه ی زندگی من است)راستی بهار کی می آید لطفا یک کاری کن زودتر
بهار شود لطفا!!!!آهان یادم نبود که سال تحویل شده و بهار آمده است البته...
سکانس سوم)
دوست دارم در ابتدای سال 1378 از تو تشکر کنم متشکرم که تمام این روزها و ماه ها و قرن ها_بدون
هیچ توقعی_به من اجازه دادی عاشقانه دوستت داشته باشم متشکرم که در تمام لحظه های زندگی بهانه
های بچه گانه ام را تحمل کردی و هیچ وقت بچه بازی هایم را به رویم نیاوردی متشکرم که هر 1000
مرتبه ای که در دلم با خود قول دادم دیگر از تو خبر نگیرم تو شنیدی و در جوابم گفتی دوستم داری همیشه
حتی اگر نباشم.(و من 1000 بار قولم را زیر پا گذاشتم و از این زیر قول زدنهایم خوشحالم قول میدهم
همیشه قولم را زیر پا بگذارم قول میدهم)متشکرم که لهجه ی توهین آمیزم را با لهجه ی مهربانی پاسخ
دادی متشکرم که با حضورت در دنیای من مرا با بهار آشنا کردی متشکرم که صادقانه به من میگویی
عاشقم نیستم اما دوستت دارم!(و این جمله 5 کلمه ای مرا میسوزاند اما متشکرم که تا این حد با من
روراستی تا حد به جنون کشاندن من)البته خودم به این واقعیت تلخ آگاهی دارم چون اگر احساس تو هم به
اندازه احساس من بود هرگز نمیتوانستی دوری ام را تحمل کنی نمیتوانستی ابراز نکنی نمیتوانستی به
راحتی!ببین به راحتی!!!از کنار دلتنگی هایم بگذری !تو مثل من نیستی ولی وجودت سراسر مهربانی ست نه
با من که با همه دنیا)متشکرم و 1000 بار متشکرم.
سکانس چهارم)
از همین جا از این سوی فاصله خیس و باران زده بینمان میخواهم آرزوهای سال جدیدم را برایت بنویسم و
تو آن ها را بخوانی (دارم در ذهنم مجسم میکنم که داری نوشته هایم را میخوانی چقدر زیباتر میشوی زیبا و
باوقار...ببین!دلم برایت تنگ شد همین لحظه که این سطر را نوشتم باران زد ناگهان و بیش از چند لحظه قبل
دلم برایت تنگ شد بگذار از لا به لای این باران سیل آسا آرزوهایم را برایت بنویسم:
آرزوی اول:آرزو دارم در یکی از روزهای سال1387 بعد از این 10 قرن دوری بیایی از دورهای دور...
آرزوی دوم:دلم میخواهد در این سال خیلی دوستم داشته باشی (تو با من خیلی مهربانی اما من احتیاج دارم
که خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی من به دوست داشتن هیچ کس غیر از تو نیاز ندارم!حتی محتاج
|